روح الله مهرجو کارشناس ارتباطات و پژوهشگر حوزه اجتماعی

لَبَّیکَ الّلهُمَّ لَبَّیکَ، لَبَّیکَ لاشَریکَ لَکَ لَبَّیکَ، إنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَکَ وَالْمُلکَ، لاشَریکَ لَکَ لَبَّیکَ

روح الله مهرجو کارشناس ارتباطات و پژوهشگر حوزه اجتماعی

لَبَّیکَ الّلهُمَّ لَبَّیکَ، لَبَّیکَ لاشَریکَ لَکَ لَبَّیکَ، إنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَکَ وَالْمُلکَ، لاشَریکَ لَکَ لَبَّیکَ

روح الله مهرجو کارشناس ارتباطات و پژوهشگر حوزه اجتماعی
این وبلاگ کاملا شخصی می باشد
mehrjoor.ir
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۳ ق.ظ

بعثت خون 1433 /روز هفتم: حضرت رباب سلام‌الله علیها

بسم الله
«بعثت خون»؛ ۱۴۳۳ هجری قمری

هشتمین برنامه از سری برنامه‌های سال دوم بعثت خون، «بدرقه‌ی ستاره‌ها» نام دارد که روایتی است کوتاه از حضور همسر و خانواده‌ی جنادة ابن حارث انصاری و ماجرای شهادت اعضای این خانواده در کربلا. متن زیر بخش کوتاهی از این رویداد است که توسط جناب آقای دکتر محمدحسین رجبی دوانی از کارشناسان تاریخ اسلام و تشیع بیان شده است:

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_moharam/images/ver2/breadcrump.gif اما یک بانوی بزرگوار دیگری که در صحنه کربلا اوج معرفت و بصیرت و ولایتمداری خود را نشان می‌دهد و به این بانوی بزرگوار تا به حال روشن پرداخته نشده است، همسر جنادة ابن‌حارث انصاری است که خود را با خانواده و فرزند نوجوانش به کربلا رسانده بود.

در کوفه‌ای که حکومت نظامی بود و بسیاری از رجال با سابقه و نظامیان دلاور جرأت نکردند بیرون بیایند، این خانم با همسر و فرزندش به کربلا می‌آیند. جناده، همسر او، در صبح عاشورا در حمله‌ی اول نیروهای دشمن به شهادت رسید. عصر عاشورا مادر، لباس رزم بر تن نوجوان کرد و او را آماده کرد که به میدان برود و از امام دفاع کند. در منابع داریم که وقتی آمد خدمت امام، حضرت، نوجوان را اینچنین که دید، فرمود تو پدرت تازه به شهادت رسیده است، شاید شهادتت برای مادرت ناگوار باشد. این نوجوان گفت «مادرم به من دستور داده است در حمایت از شما و دفاع از شما با دشمنانتان بجنگم». این خیلی چیز مهمی است؛ یعنی مادری که تازه شوهر را از دست داده و همسرش به شهادت رسیده، فرزند را مهیای میدان می‌کند. امام هم در حق این نوجوان دعا کرد و عازم میدان شد و رجزهایی خواند که نشان می‌دهد خانواده‌اش بصیر و فهیم و ولایتمدار هستند.

وقتی فرزند جناده به شهادت رسید، سر او را بریدند و سرش، سومین سری بود که به طرف اردوگاه امام(ع) پرتاب شد. مادر داغدیده‌ی او در اوج معرفت این سر را برگرداند و گفت ما چیزی را که در راه خدا داده‌ایم، پس نمی‌گیریم.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۸/۱۴
مجتبی مهرجو

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">